Arciné
  
 شعر و روزها

سریال زنان سرسخت سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 20 دی ماه سال 1387
این روزها

دارم فارغ التحصیل می شوم  نمی دانم چگونه این سالها پشت هم  ردیف می شوند از کابوس علامه گرفته تا این فوق مسخره که نمی دانم چطور به پایان رسید . همه ی دوستان و کس و کار به دول افرنجیه کوچ کرده اند ُ تهران استخوانی شده که جلوی سگ هم بیاندازی ناز می کند  

به گذشته که فکر می کنم انگار کوچکترم از مثلا پنج سال پیش حس عجیبی است آخرین فیلم وودی آلن را دیدیم خانه شیوا ! ویکی کریستینا بارسلونا! خاویر باردم در امور دختر بازی کولاک می کند و به کسی نه نمی گوید ٬ پنه لوپه کروز هم که جای خود دارد :زن زیبا ! فیلم در کل در مایه های کمر به پایین دور می زند و از قضا اسکارلت یوهانسن هم بسیار مورد تفقد قرار می گیرد  از همه سو ! من با زخم زبونات رفیقم ! هورا می کشم برای خودم ! دری دشوار در من دارد گشوده می شود این روزهاست که دوباره شعر بنویسم ! شاید اگر جور شد خود نیز به فرنگ آمدم نزد دوستان قدیمی و بدرود ! میخ تو کون همتون!


 
سه شنبه 28 آبان ماه سال 1387
شعر  جدید

  

 

 

 

من غمگین ترین راهرو دنیام  

از باریکه ی تاریکم  

بوی کندر و کافور  

بر می خیزد  

و دعای چند زن غایب  

مثل دودی درهم پیچ از جداره هایم  

به آسمان می رود  

 

من غمگین ترین پلکان دنیام  

روی پله های مرده ام  

ملحفه کشیده اند  

اینجا در خیال بالا رفتن کسی  

از عضلات سنگیم  

غوطه می خورم  

و عذاب می کشم  

 

من غمگین ترین هتل دنیام  

مسافران دیگر به من نمی آیند 

کلید های آویزان  

اتاقهای خالی  

زمین تنیس گل آلود  

و گربه هایی که به خوابم می آیند و 

در گوشه ی رویا هام  

مدفوع می کنند .


 
سه شنبه 15 مرداد ماه سال 1387
شعر تازه ی من

دستم را تا آرنج  فرو بردم به تاریکی

چه یافتم ؟

دقیقه ای برای مردن و

بارانی خجسته که تنها بر بعضی می بارید

در چارسوی من  چند اسب مبهم و بی مهار می دوند و

شیهه هاشان را با هم تاخت می زنند

زبان مادری اسبها را نمی دانم و

از حدس حرفها در می مانم

شیهه ی اول به کدام آرواره متصل بوده است

شیهه ی دوم از عضلات دهان کدامیک زاده شد؟

اسبان از شهرهای ترش دل نارنج گذشته اند

به کران های تلخ زیتون رسیده اند و

درون دقیقه ای برای مردن پهلو گرفته اند  :

زبان مادری اسبها را نمی دانم

و می دانم که باران ساعتها ست

که تنها بر من می بارد.


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
آرشیو
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
تعداد بازدیدکنندگان : 25832